گزارش اختصاصی مهر از شب خاطره در حضور رهبر انقلاب

شب آرمانگرایان در حسینیه امام(ره)، جنگ روایت ها یك برنده دارد

شب آرمانگرایان در حسینیه امام(ره)، جنگ روایت ها یك برنده دارد

جاویدانی: از حوالی ساعت ۷ دیشب، مراسمی تحت عنوان شب خاطره در محضر رهبر معظم انقلاب برگزار گردید. جمعی از فرماندهان، جانبازان، آزادگان و هنرمندان عرصه دفاع مقدس در این مراسم حاضر بودند.



خبرگزاری مهر؛ گروه فرهنگ-حمیدبوالی
۸۸ سال قبل والتر بنیامین؛ متفكر بزرگ آلمانی با مشاهده سربازانی كه از جنگ جهانی به میهن بازمی گشتند از بین رفتن چیزی به نام انتقال «تجربه» را متذكر شد.بنیامین این گونه نوشت: بازمی گشتند مردان- فرو رفته در هاله ای از سكوت –نه غنی تر كه تنگ دست تر در انتقال تجربه. آنچه ده سال بعد در سیل كتاب های مربوط به جنگ سرازیر شد به هیچ رو آن تجربه ای نبود كه دهان به دهان نقل می شد. چیز دندان گیری هم در آن نبود. چونكه تجربه هیچگاه پیش تر چنین سراپا نقض نشده بود كه تجربه استراتژیك به وسیله جنگ تاكتیكی، تجربه تنانه توسط جنگ ماشینی و تجربه اخلاقی از جانب آنان كه در قدرت اند.
این فاجعه بزرگی بود كه به نام مدرنیته در آن سالها در حال شكل گرفتن بود. امروز اوضاع به قدری تفاوت پیدا كرده است كه ویرانی تجربه دیگر نیازی به فاجعه ندارد، زندگی ملال آور و یكنواخت امروزی كفایت می كند به جهت اینكه در وجود چیزی به نام تجربه شك نماییم.
۸ سال دفاع تاریخی ایرانیان در برابر تمام دنیا، بزرگترین تجربه تاریخ معاصر ایرانی هاست و حالا چاره چیست؟ آن چیزی كه در این میان، در بین سربازان خسته از جنگ های جهانی گم شده بود و دقیقا همان نجات بخش تجربه از زوال و نابودی در روزگار جدید است چیست؟ آیا چیزی جز ایستادگی بر آرمانی مشترك می تواند در مقابل روزگار زوال تجربه قدعلم كند؟ تاریخ نشان خواهد داد.
دیروز عصر آرمانگرایان دوره طلایی تاریخ ایران در حسینیه ای كه به نام مراد تاریخی شان نام گذاری شده بود گردهم آمدند و از تجربه آن روزگار گفتند بی آنكه درگیر روزمرگی و زوال تجربه شوند به یك دلیل ساده؛ آنها آرمان داشتند و محكم بر آرمانشان ایستاده بودنددر آن شب تاریخی چه گذشت؟
جای خالی حاجی بخشی
پیرمرد طاقتش تمام شده. پشت سر هم صلوات چاق می كند. سین هایش می زند؛ آن قدری كه اصفهانی بودنش خیلی واضح كاملا به چشم آید. این دفعه سومی است كه درخواست صلوات می كند و بلد است كه هر بار متنوع ترش كند تا جمعیت همراهی اش كنند.اما بی طاقت شده است، درست مثل آن پیرمرد بسیار سالخورده آذری زبان كه صدایش كم بود و جمعیت یاری اش دادند و آن مرد میانسال بلند قامت كُرد كه بلند و رسا ایستاد و برای ورود سریع تر رهبر صلوات گرفت. انتظار چند روزه شان احیانا طولانی شده بود و كم كم حوصله شان داشت سر می رفت كه پیرمرد تهرانی بلند شد. از آن صف اولی ها بود ولی شباهتی به صف اولی های معمول نداشت. قامتی خمیده؛ اما نگاهی تیز و برنده به جمعیت انداخت و آغاز كرد به رجزخوانی و همه ناخودآگاه یاد حاجی بخشی افتادند كه چه قدر این روزها جای قاطعیت و صراحت و آن زبان تند و تیزش خالی بود و چه قدر امشب جایش خالی بود كه مثل همیشه سربند «یازهرا» یش را ببند و شعار جدیدی یاد جمعیت دهد و رجزخوان انقلابی باشد كه این جمعیت برایش زندگی داده بودند. پیرمرد مشغول بود؛ صدایش به سختی به گوش می رسید كه رهبر آمد و جمعیت دستپاچه و غافلگیر ایستادند و سرك كشیدن ها آغاز شد و شعارها كم كم یكپارچه شد و حسینیه امام خمینی سراپا ایستاد.
آقا می گردد بغلم كنی؟
جانباز به سختی می گرید. روی ویلچری قدیمی نشسته است و یك پیراهن راه راه قرمز و خاكستری پوشیده است و رهبر وقتی می فهمد نامش بلوری است گرم تحویلش می گیرد و می پرسد آقاجان چه طور است؟ انگار یكی از شخصیت های كتابش كه جانباز پاسخ می دهد به رحمت خدا رفته است.
آمده است تا كتابش را تقدیم كند و دو سه جمله ای درباب كتاب سخن بگوید.
خودش می داند كه دیر شده است و وقتش است كه برود و جایش را به دیگری بدهد كه درخواست عجیبش را مطرح می كند: آقا می گردد بغلم كنی؟ رهبر بدون معطلی برمی خیزد و آغوشش را باز می كند.

نویسندگان كتاب های جدید دفاع مقدسی یك به یك می آیند و كتاب تقدیم می كنند و دو سه جمله ای درباب كتاب هایشان می گویند. برخی شناخته ترند و برخی نخستین كتابشان است و رهبر همه را به گرمی تحویل می گیرد. دست هایشان را در دست می گیرد و فشار می دهد. شاید قوت قلبی برای راه سخت روایت آنچه از جنگ باقی مانده است. شهرها متنوع است؛ لنگرود، ماسال، بوشهر، سنندج، شهررضا، یاسوج، اهواز، مشهد، كرمان و..
رهبر گلعلی بابایی را حسابی تحویل می گیرد و می گوید كتاب «شراره های خورشید» را گذاشته ام دم دست تا نوبت مطالعه اش شود و دیگری را كه می گوید كار ادبیات دفاع مقدس برای كودكان را آغاز كرده است حسابی تشویق می كند و از فروش كتاب هایش می پرسد.
نویسنده ها یك به یك می آیند و می روند، یكی درخواست شهادت دارد و رهبر امتناع می كند و بعد كه اصرار می شنود می گوید انشاا... پس از سال های طولانی و یك عمر دراز شهید شوید. دیگری شروع می كند كتابش را كامل توضیح دادن كه رهبر با خنده می گوید همه اش را تعریف نكن بذار خودمان بخوانیم. نویسنده دیگری كه از بجنورد آمده است می گوید آرزوی من دیدن شما بود و رهبر می گوید كاش آرزوی بزرگتری می كردی.

احمد یوسف زاده نویسنده كتاب مشهور شده « آن بیست و سه نفر» كه می آید رهبر به گرمی در آغوشش می گیرد. او ادامه خاطراتش را در كتابی به نام «اردوگاه اطفال» نوشته است كه اخیرا متنتشر شده است. روی جلد عكسی از اسرای اردوگاه است و رهبر نشان خودش را می گیرد و او می گوید نوبت عكس گرفتن كه می شد قایم می شدم. ۱۶ سالمان بود و بعثی ها از نشان دادن ما استفاده تبلیغاتی می كردند و تیزهوشی اش رهبر را سر ذوق می آورد.
نماز كه می گردد وقت لو رفتن آدم هاست. ركوع كه می روند و سجده كه می كنند قرص ها و كپسول ها و اسپری های هوا یكی یكی از جیب پیراهن ها روی زمین می افتد و وقت دوزانو نشستن كه می گردد پاهای صدمه دیده یكی یكی رخ نشان می دهندچند نفری درخواست چفیه می كنند و یكی دو نفری هم درخواست تقریظ كه رهبر به كسی قول نمی دهد: «تقریظ درخواستی نیست. باید كتاب را بخوانیم و ببینیم كه می گردد چیزی نوشت یا نه.»
اكبرزاده اردبیلی است و آغاز به تركی حرف زدن با رهبر می كند و حرف هایش را با این جمله تمام می كند: «با اینكه در شرایط سخت اقتصادی هستیم اما تا آخرین قطره خون پای آرمان های انقلاب و نظام هستیم» و رهبر دعایش می كند.
جنگ روایت ها
نماز كه می گردد وقت لو رفتن آدم هاست. ركوع كه می روند و سجده كه می كنند قرص ها و كپسول ها و اسپری های هوا یكی یكی از جیب پیراهن ها روی زمین می افتد و وقت دوزانو نشستن كه می گردد پاهای صدمه دیده یكی یكی رخ نشان می دهند. قرص ها و كپسول ها و اسپری های هوایی كه احیانا به علت شتابزدگی در رسیدن به درب اصلی حسینیه در هنگام چك و بازرسی در جیب پیراهن ها جا خوش كرده است و حالا سندی است به منظور زندگی ها و تن هایی كه در راه آرمان هزینه شدند. مردان میانسال به ظاهر سالمی كه زود خجالت می كشند و قرص ها و اسپری ها را در ركوع و سجده بعدی پنهان می كنند در جای مطمئن تری كه كسی نبیند كه مگر سالهاست چنین نمی كنند؟ این راویان درد و تن های پرزخم كه این روزها وارد جنگ دیگری شده اند: جنگ روایت ها...كمی بعد رهبر می گوید كه این جنگ یك برنده بیشتر ندارد. اگر شما روایت نكنید آنها روایت می كنند.
وقف پرچم
رهبر بلندقامت می ایستد؛ تك و تنها در حالیكه عكس خمینی بزرگ به فاصله اندكی از او نظاره گر جمعیت است. سرود جمهوری اسلامی است و آغاز برنامه و فرماندهان و جانبازان و آزادگان و هنرمندان عرصه دفاع مقدس كه برای شب خاطره سال نود و هفت میهمان رهبر شده اند همه ایستاده اند و یكصدا سرود جمهوری اسلامی ایران را زمزمه می كنند. پرچم ایران در صفحه نمایش گوشه حسینیه پیچ و تاب می خورد؛ حتما مثل دل این جماعت كه زندگی شان را وقف این سرود و پرچم و آرمانش كرده اند و حالا آرامش مردمانش را آرزومندند.

نوستالژی فوتبالی شبكه دویی
اولین غافلگیری، مجری برنامه است. خودش را معرفی نمی نماید. اما صدایش حسابی آشناست. جمعیت آغاز به پچ پچ می كنند كه در نوبت بعد خودش خیال همه را راحت می كند: «كوتی هستم گزارشگر فوتبال و برنامه های ورزشی». درست فكر می كردیم. حالا چرا او آمده است؟ و كوتی شروع می كند: «من از ابتدای جنگ تا پایانش گوینده رادیو اهواز بودم و نخستین كسی بودم كه خبر آزادسازی خرمشهر را اعلام كردم.» جمعیت به وجد می آید
چه می شد آنچه كه بر ما گذشت برمی گشت...
تصاویر و كلیپ های برنامه جالب توجه است. آنقدری كه حواس همه را جمع می كند به دو صفحه نمایش كه پیش رو و عقب سر آنها تعبیه شده است. نخستین كلیپ صدای شعرخوانی مشهور صادق آهنگران است و آهنگران پیش رویم نشسته است و نمی دانم چرا نگفته اند خودش زنده بخواند كه كمی بعد دومین غافلگیری برنامه پاسخم را می دهد؛ چند بیتی با صدای ضبط شده او از كلیپ پخش می گردد و بعد خود او ناگهان بلند می گردد و آغاز به خواندن می كند: «چه می شد آنچه كه بر ما گذشت برمی گشت.....» رهبر سری تكان می دهد به نشانه تایید و یا شاید حسرتی كه آن روزها را به خاطرش می آورد.
جمعیت خیلی زود به هق هق می افتند. انگار آهنگران روضه می خواند وقتی می گوید: « خوشا به حال همان ها كه خود شهید شدند» و فریاد حسرت جمعیت به هوا بلند می گردد. همه حسرت زدگان شهادتی كه نصیبشان نشده است. چند ساعت بعد رهبر در سخنرانی اش اشاره ای به این ماجرا می كند و می گوید شمایی كه شهید نشده اید را خدا نگه داشت چون حتما كارتان داشته است و حسرت جای خودش را به غرور می دهد.

حاج صادق آهنگران بلافاصله آغاز به تعریف خاطره ای می كند از شبی كه قرار بوده است برای بچه های كرمان دعا بخواند و آنقدری مشهور شده بوده است كه بچه های كرمانی شلوغ می كردند و می خواستند ببینندش و اجازه شروع برنامه را نمی دادند. در آن گیرودار احتیاج به تجدیدوضو پیدا می كند و اوركتی بر سرش می اندازند مخفیانه می بردنش و ادامه اش را از زبان خودش بشنوید: « با سختی به وضوخانه رسیدیم و كسی ما را نشناخت. اما آنجا دیدم یك بسیجی فضول زده است به ما و هر چی این ور و آن ور را نگاه می نماییم رها نمی نماید. بالاخره آمد و درگوشم اظهار داشت: آقای آهنگران من شناختمت. التماسش كردم كه به كسی چیزی نگوید كه گفت یك شرط دارد یك بوس به من بده و ما هم بوس را دادیم و رها شدیم.»
به اینجای داستان كه می رسد رهبر كمی به میكروفن نزدیك می گردد و می گوید: «وضویتان كه باطل نشد» و جمعیت به هوا می رود.
سرباز وقتی در نبرد است سرباز جنگ است و وقتی می نویسد سرباز تاریخ است
كوتی دقیقا در شكل و شمایل یك گوینده رادیویی صحت می كند؛ شمرده شمرده و با لحن میكروفنی.می گوید امشب شب آغاز عملیات ثامن الائمه است و از سرلشگر باقری دعوت می كند كه نخستین سخنران جمع باشد. سرلشگر آرام است و توضیح می دهد كه پس از بیانات نوروزی رهبری درباره گسترش فرهنگ دفاع مقدس چه كرده اند. فهرستی از همایش ها و شب خاطره ها و موزه های دفاع مقدس افتتاح شده و پروژه های مطالعاتی و توجهات جدید به راهیان نور و...
نكته جدید حرفهایش تاسیس سازمانی به نام پیشكسوتان جهاد و دفاع مقدس است كه امسال دومین همایشش را در تهران و ۳۰ استان برگزار كرده اند و از ۱۷ هزار و ۵۰۰ پیشكسوت زرمنده تجلیل كرده اند

نوبت بعدی هم سخنرانی است كه داد یكی از درون جمعیت در می آید كه قرار بود شب خاطره باشد اما شب سخنرانی شده است كه كوتی سریع می پرد جلوی میكروفن و می گوید: نوبت به خاطره گویی هم می رسد صبر داشته باشید.
بعدی امیر علی معنوی است فرمانده ناو سبلان كه از یكی از وقایع كمتر گفته جنگ تحمیلی سخن می گوید؛ از درگیری ناوش با ناوهای آمریكایی و نجات معجزه وارشانهمه سكوت می كنند. انگار همه چیز تحت كنترل است و كوتی سرحال می گردد. این سخنرانی اما كمی فرق دارد. مرتضی سرهنگی است كه عمری را در راه ادبیات دفاع مقدس گذرانده و متن كوتاهی آماده كرده است كه دو سه باری با تحسین رهبر روبرو می شود: سرباز وقتی در نبرد است سرباز جنگ است و وقتی می نویسد سرباز تاریخ است. رهبر می گوید آفرین و سرهنگی مثل همیشه از زیر عینكش نگاهی به جمعیت می اندازد و زود یادداشتش را اینگونه با ضربه نهایی تمام می كند: حفظ ادبیات جنگ مثل حفظ حدود ثغور این سرزمین است.
پیام مردم درد دیده اهواز
اتفاق بعدی مراسم اما جمعیت را سرحال می آورد. حجت الاسلام قمی رئیس جدید و جوان سازمان تبلیغات اسلامی پشت میكروفن می آید و و می گوید فقط حامل هدیه خانواده طاها اقدامی كودك 4 ساله شهید شده در حادثه تروریستی ابتدای هفته در اهواز است. آنها پیراهن سیاه فرزندشان را كه شب هفتم پوشیده و در مراسم «لبیك یا حسین» گفته بود به رهبر هدیه داده بودند و گفته بودند این ارزشمندترین چیزی است كه امروز داریم و آن را هم به رهبر هدیه می دهیم تا بگوییم كه ما از این انقلاب و آرمانش دست برنمی داریم.

رهبر پیراهن را می گیرد و می بوسد كه یكی از میان جمعیت بلند می گردد. شمایل عشایر اعراب را دارد با آن دشداشه های بلند و عقال و چفیه و بلند فریاد می زند كه: «از طرف امت عزادار اهواز سخن می گویم؛ تشكر می كنم كه ما را مورد تفقد قرار دادید. ما اهوازی ها یك خواسته بیشتر نداریم. انتقام خون شهدایمان گرفته شد» و بعد فریاد می كشد «هیهات من الذله» و جمعیت هم به دنبالش....

رهبر آرام می گوید: سلام من را به خواهران و برادران عزیز اهوازی برسانید
حواله پیكان طلب می كنند
بالاخره نوبت خاطره گویی ها فرا می رسد.
مهندس مرتضی بابایی خراسانی از پشتیبانی جنگ و جهاد مشهد نخستین خاطره گوست. دقیق و نكته به نكته از ساخت پلی عجیب در اروند گزارش می دهد با اصطلاحاتی فنی مثل یك معلم فیزیك ماهر و درجه یك توضیح می دهد كه چگونه پلی از لوله های فولادی درست كرده اند كه فونداسیونش خودش بوده است و چگونه دست ها و پاها و تن ها برای ساخت پلی رفته است كه هر چند روز یك بار نیروهای بعثی بمبارانش می كردند و آنها كار را نیمه تمام می گذاشتند و دوباره به محض آخر بمباران ها كارشان را ادامه می دادند. شیوه فنی توضیحات مهندس در حال حوصله سر بردن است كه خودش به هوش می آید و یك صلوات از جمعیت می گیرد درست مثل معلمی كه شاگردانش خسته شده اند. مهندس صحبت هایش را با شاهد گرفتن دست ها و بدن های پاره پاره نیروهای جهادگر برای آرمان شان آخر می دهد. آرمانی كه او می گوید هنوز رهایش نكرده اند.
جمعیت سرك می كشد تا ببیند كیست؛ اما كسی را پیدا نمی كنند. رهبر می گوید: «ماشااالله به این صدا» كه سید حاضرجواب پاسخ می دهد: «آقا قایم شدم كه ریا نشود» و جمعیت دوباره ریسه می روندبعدی امیر علی معنوی است فرمانده ناو سبلان كه از یكی از وقایع كمتر گفته جنگ تحمیلی سخن می گوید؛ از درگیری ناوش با ناوهای آمریكایی و نجات معجزه وارشان. مقدمه او اما شاید از اصل خاطره اش مهم تر بود. امیر می گفت آمریكایی ها خیال می كردند كه نیروی دریایی ایران اصلا نمی تواند وارد جنگ شود، چون نه مستشاری باقی مانده است نه تعمیركاری و نه تحصیل كرده های آمریكایی نیروی دریایی ایران انگیزه كار دارند كه ۶۸ روز از جنگ گذشت و شالوده نیروی دریایی عراق را بهم ریختیم و فهمیدند با كی طرفند.
مستند كوتاهی به نام ماهوت پخش می گردد. یك رزمنده دفاع مقدس در حالیكه دستانش از مچ قطع شده است با لهجه شیرینی می گوید كه حالش كاملا خوب است و بعد شعری می خواند. حالا او را پیدا كرده اند و به حسینیه امام خمینی آورده اند و می خواهند شعرش را بخواند. كمی هول شده است و دستپاچه و میكروفن بین دستانش و كاغذش دست به دست می گردد كه مسعود شجاعی طباطبایی، كاریكاتوریست مشهور به كمكش می آید و میكروفن را برایش می گیرد. شعرش درباره مقایسه بین پشت جبهه و جبهه هاست و پر است ازكنایه هایی تند و صریح درباره مقایسه درخواست های مادی آدم های پشت جبهه ها با درخواست های معنوی آدم های داخل جبهه كه پشت جبهه ای ها می گویند گوشت و پنیر نیست و حواله پیكان طلب می كنند و گونی برنج احتكار...

جمعیت به شوق می آید و آنهایی كه او را از پشت دیده اند درخواست می كنند برگردد تا او را ببینید. چهره اش به همان شیرینی لهجه اش است.
نوبت نفر بعدی است كه كسی از میان جمعیت با صدای رسا فریاد می زند كه من با تمام وجود از ملت جمهوری اسلامی ایران تشكر می كنم و دعا می كنم كه در روز قیامت مادرمان دستگیرشان باشد.
جمعیت سرك می كشد تا ببیند كیست؛ اما كسی را پیدا نمی كنند. رهبر می گوید: «ماشااالله به این صدا» كه سید حاضرجواب پاسخ می دهد: «آقا قایم شدم كه ریا نشود» و جمعیت دوباره ریسه می روند.
دخترهای بلكم آبادانی، شهر را حفظ می كنند
حاج صادق آهنگران روبرویم نشسته است. با هر خاطره اشك به چشمانش می جهد و پنهانش می كند. كتاب «دین»، مجموعه خاطرات بچه های مسجد جزایری اهواز پیش رویش است و ورق می زند و سر تكان می دهد.
نفر بعد فاطمه جوشی است. مسئول آموزش بسیج خواهران آبادان. به قول خود آبادانی ها «بلكم» است و وقتی شروع می كند به خاطره گویی تازه معلوم می گردد كه چگونه در یك شهر محاصره با ۳۰۰ دختر كم سن و سال باقی مانده است و شهر را حفظ نموده اند. خواهر فاطمه دو خاطره تعریف می كند. یكی از حفظ و نگهداری بیمارستانی در نزدیكی های اروند در شبی كه عملیات ثامن الائمه بوده است: آن شب اسیران عراقی مجروح را برای مداوا به این بیمارستان می آورند و یك افسر عراقی عصبانی می گردد كه نگه داری اش را به من، یك دختر شانزده هفده ساله داده اند. دخترهای بیمارستان هم مدام می آمدند و اذیتش می كردند؛ جلوی من سلام نظامی می دادند و... عراقی ها پرسیده بودند این دختر كیست و بچه ها برای اذیت كردن آنها گفته بودند این دختر فرمانده جنگ ناحیه جنوب ایران است. از آن به بعد آن افسر عراقی اخلاقش تغییر نمود و آغاز كرد به پرسیدن سوال كه اینجا كجاست؟ گفتم آبادان و باورش نمی گردد و می گفت ما این قدر این شهر را زده ایم كه الان فقط باید یك ویرانه از آن باقی مانده باشد

اما خاطره دوم او اشك را به چشمان همه می آورد. به بیمارستانی دیگر می رود و همزمان با ورود او كامیون یخ به بیمارستان وارد می گردد و دخترهای بسیجی بسیار شادمانی می كنند و هلهله می كشند. به او برمی خورد كه مگر چه قدر تشنگی دیده اند كه اینگونه برای یخ شادمانی می كنند؛ دعوایشان می كند و آنها هم دستش را می گیرند و می برند به سردخانه و با تلنباری از پیكر شهدا روبرو می گردد. دختران بسیجی اهوازی می گویند تاكنون با یخ و باد زدن با مقوا این پیكرها را از گزند صدمه حفظ نموده ایم و حالا كه كامیون یخ آمده است می توانیم آن یخ ها را در كنار پیكرها بگذاریم تا آسیبی به آنها نرسد.
جوشی منقلب شده است و می گوید ما فقط یك حرف داریم: «یادمان باشد كه آن دختران كم سن و سال چه كردند در آبادان به خاطر آرمانشان و حالا ما چه می كنیم»
شب خاطره با موسیقی پاپ
پیرمردی در بین جمعیت نشسته است كه رها نمی نماید. پس از هر خاطره گویی انگار وظیفه دارد كه صلواتی از جمعیتی بگیرد. یك بار می گوید برای پدرخانم امیرالمونین صلوات بفرستید كه جمعیت گیج می شوند و تا محاسبه كنند یك پسر جوان پشت تریبون رفته و آغاز كرده است به خواندن سرود شب خاطره با یك موسیقی پاپ. رهبر یك نگاهش به مونیتور روبرو است كه تصویر جبهه ها را پخش می كند و یك نگاهش هم به خواننده امشب. برخی تعجب كرده اند.
وقت طلایی امروز
خاطره گوهای بعدی یك به یك می آیند و خاطره تعریف می كنند. سردار رهامبخش حبیبی فرمانده اسبق مرزبانی سیستان و بلوچستان یك خاطره از جنگ می گوید؛ از ژ۳ ای كه مشخصات خودش را روی آن نوشته بود و به كس دیگری داده بود و او شهید شده بود و همه فكر می كردند خودش شهید شده است و پس از تكفیری هایی كه از پاكستان برای عملیات انتحاری به ایران آمده بودند و قتی دستگیر شده بودند و رفتار انسانی سربازان و فرماندهان ایرانی را دیده بودند پشیمان شده بودند و تغییر كرده بودند
سردار حبیبی حرفهایش را اما این گونه غیرمنتظره به آخر می برد: «ما در جنگ و نبرد یك وقت طلایی داریم. وقت طلایی بین ۳ تا ۵ ثانیه است و اگر در این وقت طلایی هشیار نباشی و حركتی نكنی دشمنت غلبه خواهد نمود. وقت طلایی ما امروز گوش به فرمان رهبر بودن است» و صدای تكبیر جمعیت برای نخستین بار بلند می گردد. بسیار بلند و رسا.

مستند دیگری پخش می گردد كه مسعود شجاعی طباطبایی را در نوجوانی در جبهه های جنگ نشان داده است. شجاعی طباطبایی شروع می كند و از عملیات عطش و گردان كمیل بسیجی های بی ترمز جنگ می گوید و از اینكه آنها آب قمقمه هایشان را به اسرا دادند و خودشان از تشنگی شهید شدند.

سرهنگ خلبان امیرعلی میلان هم خاطره ای از عملیات مرصاد می گوید و دو هلی كوپتر كبرایی كه به دستور شهید صیاد شیرازی بلند می شوند تا ستون های متنافقین را بزنند؛ اما هلی كوپتر آنها سقوط می كند و همه فكر می كنند شهید شده اند و ذكر حضرت زهرا(س) نجاتشان می دهد.
آقا وقتی شما آمدید آبادان من با دوربینم چند عكس از شما و بچه ها گرفتم كه به هیچ كس هم نداده ام. رهبر رو به او كرد و گفت عكس ها را به خود ما بدهید حداقل و سردار حاضر جواب گفت یك شرط داردسردار حمید سرخیلی فرمانده زرهی سپاه در جنگ وقتی پشت تریبون می آید جمیعت انگار خسته شده است. نگاهی به جمعیت می اندازد و بلند فریاد می كشد كی خسته ست؟ شعار مشهور بسیجی های جنگ. جمعیت كمی سرحال می آید و او هم خاطره ای از روزهای اول درگیری در آبادان می گوید. روزی كه دریاقلی خبر هجوم عراقی ها را به آبادانی ها می دهد و آنها همه جمع می شوند و در نخلستان ها از شهرشان دفاع می كند. سردار این گونه ادامه می دهد: «یك بسیجی در كنار من تیر خورد اما هر چه می كردم نمی گذاشت چشمانش را كه صدمه دیده بود پانسمان كنم تقلا می كرد تا حرفی بزند گوشهایم را بردم نزدیك لب هایش می اظهار داشت: نگذارید حرف امام زمین بماند و ذزه ای از خاك آبادان به دست آنها بیفتد.»
سردار خاطره دیگری از كربلای ۵ می گوید و بعد رو به رهبر می كند و می گوید آقا وقتی شما آمدید آبادان من با دوربینم چند عكس از شما و بچه ها گرفتم كه به هیچ كس هم نداده ام. رهبر رو به او كرد و گفت عكس ها را به خود ما بدهید حداقل و سردار حاضر جواب گفت یك شرط دارد. وقتی من عكس ها را گرفتم دوربین را دادم به یك نفر تا عكسی از من و شما بگیرید اما فیلم دوربین تمام شده بود. به شرط اینكه یك عكس دو نفره با هم بگیریم.
و بعد به سمت آقا می رود و صدای دوربین عكاس ها به هوا برمی خیزد.
نفر آخر سردار نبی رودكی فرمانده تیپ ۱۹ فارس است كه از شهیدان روزی طلب می گویدكه هر كدام به سرنوشت عجیبی به شهادت رسیده بودند: حبیب روزی طلب شب عملیات نزد من آمد و گفت فقط آمده ام یك روایت از شیخ شوشتری برایت بگویم. شیخ شوشتری می گوید امام حسین (ع) دو خون داشت. یك خون جسمی و یكی هم خون دلی كه از مردم می خورد. ما نباید بگذاریم امام خمینی از دست ما خون دل بخورد. رفت و شهید شد و تاكنون هم جنازه اش برنگشته است كه در وصیتنامه اش نوشته بود كه دوست ندارم ذره ای از جسمم هم برگردد.
سردار رودكی شهادت محمد جواد روزی طلب را هم اینگونه تعریف كرد: مشغول رنگ زدن پرچم سرخی بود برای اهتزار و می گفت كاش این پرچم با خون ما رنگ شود و همان جا تیری به او برخورد می كند و پرچم با خون خودش رنگ می گردد.
هیچ كس حیرت زده نمی شود؛ اما تعدادی درون خودشان فرو می روند.
هر كاری تاكنون برای جنگ كرده اید باید صدبرابر شود
حالا نوبت رهبر است. كوتی درخواست ذكر خاطره ای از رهبر می كند و می نشیند. رهبر نگاهی به ساعت می اندازد و می گوید از وقت مقرری كه تعیین كرده بودیم هم ساعتی گذشته است؛ خاطره های ما هم كه اهمیتی ندارد خاطرات شما رزمنده هاست كه ارزش دارد اما چند نكته ای می گویم و اگر شد خاطره ای هم می گویم.
یكی از میان جمعیت داد می زند از دشت آزادگان بگوید و رهبر می گوید عادت ندارد خاطراتی كه جزئیاتش برایش روشن و واضح نیست را ذكر كند.
رهبر شروع می كند و در ابتدای سخنانش با حسرتی عمیق می گوید: «حیف! حیف! حیف! كه چه صندوقچه های بزرگی و دست نخورده ای از وقایع جنگ وجود داشت كه امروز زیر خاك هستند و دسترسی به آنها ناممكن است».
مهمترین نكته ای كه رهبر به آن اشاره می كند ساده و واضح است: «من اهل مبالغه نیستم اما هر كاری تاكنون برای جنگ كرده اید باید صدبرابر شود» و بعد فلسفه اهمیت ادبیات دفاع مقدس و كارهای هنری و رسانه ای بر روی وقایع دفاع مقدس را بیان می كند: «این جنگ ۸ ساله تصویری واضح و روشن از دنیای سلطه است؛ شما در جنگ به روشن ترین شكل نشان دادید كه معادله قدرت در دنیا چگونه شكل گرفته است و این را باید همه مردم دنیا بدانند.»
در ادامه اشاره ای هم به فیلم «به وقت شام» می كند و می گوید: «شنیده ام كه این فیلم در سوریه نشان داده شده است و مورد استقبال قرار گرفته است چرا این فیلم نباید در اروپا نمایش داده شود چرا در اندونزی و مالزی و هند و پاكستان دیده نشود؟»
رهبری البته مثل همیشه اشاره ای هم به وضع روز جامعه می كند و می گوید: «جنگ باآنكه سخت و تلخ است اما از همین حادثه تلخ هم قرآن پیام بشارت و عظمت و نشاط بیرون می كشد: یَستَبشِرونَ بِالَّذینَ لَم یَلحَقوا بِهِم مِن خَلفِهِم أَلّا خَوفٌ عَلَیهِم وَلا هُم یَحزَنونَ
امروز هم اگر آن پیام شهدا و آن صدای رسا به ما برسد خوف و حزن ما برطرف خواهد شد»
رهبر چند بار به صورت مستقیم مسئولیت چند نهاد مثل حوزه هنری، صداوسیما، سازمان فرهنگ و ارتباطات، وزارت ارشاد و.. را در این مسیر یادآوری می كند و می گوید: «بدانید و مطمئن باشید كه اگر شما جنگ را روایت نكردید دشمنان شما آن را روایت خواهند كرد».

بخش پایانی مراسم هم به ذكر خاطره رهبر معظم انقلاب از روزهای اول حمله صدام اختصاص داشت:
«ساعات اول جنگ بنده نزدیك فرودگاه مهرآباد بودم. برای سخنرانی در یك كارخانه آن حوالی. از كارخانه منظره فرودگاه به روشنی دیده می شد و همانجا دیدیم كه ماشین ها آمدند و هواپیماها آمدند و خلاصه خبری شده است. بنده آمدم و در آن جلسه ای كه برای كارگران باید سخنرانی می كردم؛ چهار پنج دقیقه ای حرف زدم و عذرخواهی كردم كه باید برویم كه مورد حمله واقع شده ایم. از آنجا مستقیما روانه ستاد مشترك شده ایم؛ شهید رجایی و شهید بهشتی و آقای بنی صدر و دیگر مسئولین هم همه آمده بودند تا تصمیم بگیریم كه باید چه كار كنیم؟
آمدیم منزل و خداحافظی كردیم و پنج شش محافظ هم داشتیم كه همه را مرخص كردیم. طبیعی هم بود. به آنها گفتم: محافظ برای حفاظت از جان است و الان كه ما دیگر راهی جبهه و جنگ هستیم دیگر معنایی نداردفكر می كنم خود بنده پیشنهاد دادم كه اول باید با مردم صحبت نماییم. خبرها به ما رسیده بود كه چند جای دیگر غیر ار تهران را هم زده است. دوستان گفتند كه بیاید یك اعلامیه بدهیم و خود بنده را هم مسئول كردند كه بروم و چیزی بنویسیم. ما هم نوشتیم و پیش از پیام امام منتشر گردید. الان هم آن اعلامیه را ندارم اما قاعدتا در آرشیو صداوسیما موجود است.
چند روز دیگر هم در همان حال و هوا بودیم و در جلسه و تصمیم گیری. غالبا هم به خانه نمی رفتیم مگر یكی دو ساعت. مرتب از اهواز و دزفول و شهرهای جنوب تماس می گرفتند كه فلان اتفاق افتاده است و فلان چیز را كم داریم و خواهان كمك بودند. در همین حول و حوش به فكرم رسید كه كار مفیدتری كه می توانیم انجام دهیم این است كه به دزفول برویم و همان جا بنشینیم و درخواست دهیم كه جوانان بیایند و امكانات بگیریم.
طبیعتا در این جور موارد باید اجازه امام را می گرفتیم و من احتمال می دادم كه امام مخالفت می كنند چون در مواقع دیگر و در مسافرتها؛ امام معمولا با دیده تردید نگاه می كردند. پیش از اینكه خدمت امام برویم با حاج احمد آقا مسئله را طرح كردم و گفتم كه شما به من كمك كنید چون فكر می كنم امام مخالفت كنند. رفتیم خدمت امام و شهید چمران و چند نفر دیگر هم آنجا بودند. به امام عرض كردم كه من به نظرم رسیده است كه اگر به مناطق جنگی برویم؛ حضور ما مفیدتر است تا اینكه در پایتخت باشیم. امام نگاهی به من انداختند و بدون هیچ تردید گفتند: بله بله شما بروید. آقای چمران كه اوضاع را این گونه دید به امام اظهار داشت كه حالا كه شما اجازه ایشان را داده اید به ما هم اجازه بدهید برویم كه امام به ایشان هم گفتند شما هم بروید.
من هم یك كلاشینكف شخصی داشتم كه برای خودم بود و از خانه آورده بودم. آن را برداشتم و یك دست لباس سربازی گل و گشاد هم به ما دادند و عبا و عمامه را كنار گذاشتیم و با آنها راهی شكار تانك شدیم. البته آنها هم سلاح مناسبی نداشتند و تانكی هم شكار نكردیم و برگشتیمآمدیم بیرون و قرار گذاشتیم كه با هم روانه مناطق جنگی شویم. شهید چمران به من گفت تا عصر صبر نماییم چون ایشان عده و عده ای داشت و قرار بود آنها را هم هماهنگ كند. آمدیم منزل و خداحافظی كردیم و پنج شش محافظ هم داشتیم كه همه را مرخص كردیم. طبیعی هم بود. به آنها گفتم: محافظ برای حفاظت از جان است و الان كه ما دیگر راهی جبهه و جنگ هستیم دیگر معنایی ندارد. خیلی ناراحت شدند و به گریه افتادند و گرفتند حداقل به ما اجازه بدهید كه نه بعنوان محافظ بلكه بعنوان همراه شما بیایم.. عصری راه افتادیم و به اهواز رسیدیم كه تاریكی محض بود. من برخی اوقات كه می بینیم این رمان نویس های روزهای اول جنگ در اهواز یا حتی تهران را اینگونه ترسیم كرده اند واقعا تعجب می كنم. خلاف محض است خیلی هایشان. همین است كه می گوییم باید رمان نویس های انقلابی وارد روایت جنگ شوند كه اگر نشوند دیگری ها می آیند و جنگ را وارونه جلوه می دهند.
به اهواز كه رسیدیم شهید چمران به ما اظهار داشت: ما می خواهیم برویم شكار تانك. گفتم خب ما را هم ببرید. موافقت كردند. من هم یك كلاشینكف شخصی داشتم كه برای خودم بود و از خانه آورده بودم. آن را برداشتم و یك دست لباس سربازی گل و گشاد هم به ما دادند و عبا و عمامه را كنار گذاشتیم و با آنها راهی شكار تانك شدیم. البته آنها هم سلاح مناسبی نداشتند و تانكی هم شكار نكردیم و برگشتیم».

1397/07/05
18:46:57
5.0 / 5
3694
این مطلب را می پسندید؟
(1)
(0)

تازه ترین مطالب مرتبط
نظرات بینندگان در مورد این مطلب
لطفا شما هم نظر دهید
= ۹ بعلاوه ۳
جاویدانی