از كند و بندهای به ناحق كشیده شده، ۲

دعای شریعتی برای رهایی هادی خامنه ای

دعای شریعتی برای رهایی هادی خامنه ای

به گزارش جاویدانی حجت الاسلام سید هادی خامنه ای در سومین نوبت دستگیر شدنش (۱۳۵۳) به زندان کمیته مشترک منتقل شد و آنجا تحت سخت ترین شکنجه ها همچون با دستگاه آپولو و برق قرار گرفت.



خبرگزاری مهر، گروه فرهنگ و اندیشه: حجت الاسلام والمسلمین سید هادی خامنه ای، فرزند مرحوم آیت الله سیدجواد خامنه ای و برادر کوچک تر رهبر معظم انقلاب آیت الله سیدعلی خامنه ای است. او پنجم بهمن سال ۱۳۲۶ در مشهد به دنیا آمد. از سال ۱۳۳۸ تحصیل علوم دینی را در زمینه علمیه مشهد شروع کرد و سال ها نزد پدرش و همینطور شیخ عبدالنبی کجوری به آموختن شرایع و رسائل مشغول بود.
حجت الاسلام سید هادی خامنه ای سفرهای تبلیغی را از سال ۱۳۴۲ شروع کرد و از همان سال ها هم از مشهد و خراسان قدم به عرصه مبارزه ضد رژیم پهلوی گذاشت. اولین بازداشت او مرداد ۱۳۴۴ رخ داد. در ادامه از سال ۱۳۴۵ در دروس خارجه فقه آیت الله سید هادی میلانی شرکت کرد و بعدها مکاسب را نزد مرحوم آیت الله مشکینی خواند. همینطور او مشتاق تحصیل در دانشگاه بود و بنا بر این از سال ۱۳۴۶ دانشجوی رشته شیمی دانشگاه فردوسی مشهد شد. تحصیلی که به سبب کارهای سیاسی و بازداشت های متوالی ناتمام ماند.
سید هادی خامنه ای حضوری جدی در مبارزه داشت و در همه سفرهای تبلیغی خود به سخنرانی های آتشین در نقد نظام پهلوی می پرداخت و همینطور اعلامیه ها و جزوات نهضت و امام (ره) را تکثیر و منتشر می کرد. فروردین ۱۳۵۳ برای سومین بار بازداشت شد. در این بازداشت او را به کمیته مشترک ضدخرابکاری بردند. در این زندان او شکنجه های شدیدی را متحمل شد. تیر ماه همان سال به بند ۶ کمیته مشترک منتقل شد و در اینجا با دکتر شریعتی دیدار داشت و هم بند بود.
حجت الاسلام خامنه ای را مهر همان سال به زندان قصر منتقل کردند. بعد از تحمل حدود دو سال حبس در قصر، در اسفند ۱۳۵۵ به زندان اوین منتقل شد و فروردین سال ۱۳۵۶ آزادش کردند. اما او دست از مبارزه برداشت و بنا بر این شهریور ۱۳۵۷ برای بار چهارم بازداشت و به زندان کمیته مشترک منتقل شد. این دفعه اما شعله های قیام دیگر سرکش شده بود و بنا بر این بعد از تحمل ۴۵ روز حبس آزاد شد. بعد از آن هم تا لحظه ورود امام (ره) به کشور دست از مبارزه نکشید. بعد از پیروزی انقلاب هم در چند دوره نمایندگی مجلس شورای اسلامی را برعهده داشت و در عرصه روزنامه نگاری هم وارد شد. وی اکنون ریاست پژوهشکده تاریخ اسلام را برعهده دارد.
معرفی کتاب
کتاب خاطرات حجت الاسلام والمسلمین سید هادی خامنه ای از قیام با عنوان «یادستان دوران» اثر محمد قبادی سال جاری (۱۴۰۰) با شمارگان ۱۲۵۰ نسخه، ۶۷۸ صفحه و بهای ۱۲۰ هزار تومان توسط انتشارات سوره مهر روانه کتابفروشی ها شد.
خاطرات حجت الاسلام خامنه ای اهمیت بسیاری دارد. همانطور که اشاره شد او دروس حوزوی و مبارزه را در مشهد شروع کرد. مشهد هم یکی از شهرهای مهم قیام بود و حوزه علمیه آنجا هم وضعیت خاصی داشت. وی در مشهد با خیلی از دیگر مبارزان در ارتباط بود و البته دامنه این ارتباط را به قم، تهران و تبریز هم کشاند و در ادامه با اغلب چهره های شاخص قیام در شهرهای مختلف هم مرتبط شد. فراموش نکنیم که او از خانواده ای مبارز هم می آمد و برادر بزرگترش هم یکی از چهره های مهم قیام بود.

او همینطور زندان های گوناگونی را از مشهد گرفته تا سه زندان مشهور تهران تجربه نمود. خاطراتش از زندان پهلوی خاصه دوران محکومیتش در زندان قصر همراه با جزئیات است. روایتش در بیان حالات و سرگذشت افراد خواندنی است و بیانش از تعامل با گروه ها، احزاب و دسته های درون زندان قصر، بین سالهای ۱۳۵۳ تا ۱۳۵۵ اهمیتی دارد که نمی توان بسادگی از کنار آن گذشت. همینطور روایت بی واسطه او از تحصن روحانیان در دانشگاه تهران و هم سخنرانی امام (ره) در بهشت زهرا (س) هم خواندنی است و نمی توان آنرا نادیده گرفت. خاطرات تلخ و شیرین او از زندان حتی قابلیت تبدیل شدن به یک درام تصویری را هم دارد.
حسینی چند کار مخصوص به خودش را داشت. نخستین کاری که می کرد چشم بند مخصوص خودش را روی همان چشم بند معمولی می بست. چشم بند معمولی به نحوی بود که تا حدی می توانستیم زیر پایمان را ببینیم، اما چشم بند حسینی تقریباً تمام صورت را می پوشاند. خیلی هم محکم از پشت سر گره می زد به نحوی که همه جا تاریک و ظلمات می شد در این مجال روایتی از دوران سومین بازداشت و زندان وی در کمیته مشترک و بازجویی اش به دست بازجوی معروف «سیاوش خان» و شکنجه شدش به دست «دکتر حسینی» عرضه می شود. دکتر حسینی نام اصلی اش محمدعلی شعبانی بود. که با درجه گروهبانی ابتدایی وارد ارتش شد و بعد از تاسیس ساواک به آنجا رفت و چند سال بعد هم حضور در کمیته مشترک را تجربه نمود. جدیت و پشتکار فراوان وی در شکنجه های مخوف و بازپرسی از زندانیان در حدی بود که برای آن نشان ها و مدال های مختلف دریافت کرد. گویا او تیک عصبی هم داشت و دهانش بی اراده باز و بسته می شد. وی بعد از پیروزی انقلاب اسلامی ایران در ۲۴ اسفند با اسلحه کمری دست به خودکشی زد، چون که سابقه اش به حدی بود که دیگر جایی در بین مردم نداشته باشد. اما سرانجام گویا در ۱۲ اردیبهشت ۱۳۵۸ جان به مالک دوزخ تسلیم کرد.
روایت شکنجه با آپولو
[در شرایط زندان] ما باید دو کار به ظاهر متفاوت انجام می دادیم. یکی این که روحیه مان را حفظ می کردیم تا وا ندهیم و دیگر این که دست از قهرمان بازی می کشیدیم و خودمان را به ضعف و ناتوانی می زدیم، چون برخی بازجوها مخصوصاً حسینی وقتی می دید یک زندانی از نظر جسمی قوی تر است، جسورتر می شد و بیشتر او را شکنجه می داد. به همین جهت بود که بازجویم [سیاوش خان یا سیاوشی] هرچند دقیقه یکبار که از شلاق زدنم خسته می شد فریاد می زد: «آقای حسینی منتظر باش می خواهم یک میهمان گردن کلفت برایت بفرستم. در حقیقت او با این لفظ گردن کلفت حسینی را تحریک می کرد. چون حسینی خودش هم گردن کلفت و هیکل مند بود، روی این مساله حساسیت نشان می داد و در شکنجه هایش نمود پیدا می کرد. ضمن این که من شنیده بودم، یکی دو مرتبه زندانیان موقع شکنجه شدن با حسینی گلاویز شده بودند و همین مورد مستمسکی شده بود به جهت اینکه او با شدت بیشتری شکنجه کند… این میان اگر متهم زیر دستش جثه کوچکی داشت، این شانس برایش بود که شلاق کمتری بخورد و کمتر شکنجه شود. البته این مساله شامل حال من نمی شد، چون آن زمان باتوجه به قد بلندم، جثه ورزشکاری و ورزیده ای داشتم و بعلاوه او می دانست که من آخوندم، پس حسابی مرا شکنجه کرد و شلاق زد.
آن روز وقتی مرا با چشم بسته وارد اتاقش کردند، خودش دستم را گرفت و سراغ آلات شکنجه اش برد. حسینی چند کار مخصوص به خودش را داشت. نخستین کاری که می کرد چشم بند مخصوص خودش را روی همان چشم بند معمولی می بست. چشم بند معمولی به نحوی بود که تا حدی می توانستیم زیر پایمان را ببینیم، اما چشم بند حسینی تقریباً تمام صورت را می پوشاند. خیلی هم محکم از پشت سر گره می زد به نحوی که همه جا تاریک و ظلمات می شد. آن شب وقتی چشم بند خودش را روی چشمانم بست، دست مرا گرفت و چند قدمی مرا با خود کشاند. بعد اظهار داشت: «تو که آخوندی! تو چرا اینجا هستی؟ چرا زیر دست من آمدی؟»
او که این حرف ها را می زد یک لحظه به ذهنم رسید که شاید او نسبت به آخوندها حسی دارد که نمی خواهد به آنها بی احترامی کند؟! فکر می کردم شانس به من رو کرده است. بعد یک فحش زشتی به من داد که دیدم، نه! او حیوان تر و درنده خوتر از این حرف هاست که من فکرش را می کردم. او اصلاً هیچ چیزی حالی اش نبود، مثل نقل و نبات، فحش در دهانش بود، درست مثل خیلی از بازجوهای دیگر. در یک لحظه یک فحش ناموسی اختراع می کرد که تا آن لحظه کسی نشنیده بود.
خدا را شکر قبا به تن نداشتم. همان لباس زندان به تنم بود. اگر می پوشیدم، انگشت نما می شدم و بدتر شکنجه ام می دادند. آن زمان بهر دلیلی که من نمی دانم مدتی در زندان کمیته قبا به تن داشتم و مسؤلان زندان ایرادی نمی گرفتند؛ دقیق یادم نیست یک مرتبه یا دو بار با قبا و عمامه مرا برای بازجویی بردند، آنقدر توهین کردند و فحش دادند که ترجیح دادم لباس زندان بپوشم...
به نظرم نشاندن متهمان روی دستگاه آپولو موثرترین شکنجه حسینی بود. من دستگاه شکنجه را نمی دیدم و حتی تا آن زمان اسمش را هم نشنیده بودم، اما احساسم از آن دستگاه، چیزی شبیه صندلی دندانپزشکی و کمی پهن تر و بزرگ تر از آن بود حسینی چشم بندش را محکم بست و شکنجه اش را شروع کرد. نخستین شکنجه ای که شروع کرد، همان دستگاه آپولو بود. به نظرم نشاندن متهمان روی دستگاه آپولو موثرترین شکنجه حسینی بود. من دستگاه شکنجه را نمی دیدم و حتی تا آن زمان اسمش را هم نشنیده بودم، اما احساسم از آن دستگاه، چیزی شبیه صندلی دندانپزشکی و کمی پهن تر و بزرگ تر از آن بود. مرا روی آن نشاند و پایم را روی یک صفحه فلزی دراز کرد، به نحوی که پایم از حدود قوزک دیگر آویزان و آزاد بود. دو طرفم جای دست داشت. حسینی به من اظهار داشت: «مثل موقعی که روی منبر می نشینی، دست هایت را در دو طرفت، روی این دسته ها بگذار.» دستم را روی آن دسته ها گذاشتم و بلافاصله با دو وسیله فلزی، طوری که چهار یا پنج نوار پهن و محکم داشت و روی انگشتان و مفاصل دست قرار می گرفت، با فشار بست.
دستم زیر آن نوارهای پهن و محکم پرس شده، اصلاً بیرون نمی آمد. اصلاً نمی توانستم دست و انگشتانم را تکان بدهم. برای پاها هم طوری ساق هایم را بست که تمام پاهایم سیاه و کبود شده بود. تکان خوردن زیر آن فشار معنا و مفهومی نداشت. پاهایم را جوری بسته بود که کف پایم نسبت به ساق هایم زاویه نود درجه داشت و کاملاً آماده شلاق بود.
بعد از آن کلاهی فلزی و بزرگ را طوری روی سرم قرار داد که تمام سر و گردنم درون آن قرار گرفت. کلاه را اینگونه طراحی نموده بودند که زندانی هرچه فریاد می کشید صدایش در گوش خودش می پیچید. فریادها هرچه بلندتر، عذاب آورتر و گوش خراش تر.
شکنجه با اتصال برق
حسینی همه این کارها را که کرد، نوبت به اتصالات الکتریکی رسید. او برای شدت عمل بیشتر به بعضی از زندانیانش برق وصل می کرد؛ آن هم در مواردی به جاهای حساسی که ممکنست شما را تا ابد مقطوع النسل کند. شکم، نوک انگشتان یا نوک سینه ها از جاهای معمولی بود. هر چند که وصل کردن برق به آن اندام ها عذاب کمی نداشت. او پیراهنم را در آورد و سیم ها را به سینه هایم متصل و بعد شکنجه ام را آغاز کرد. یک شکنجه روحی و جسمی با وسایل الکتریکی.
یک در بین شلاق می زد و برق وصل می کرد. شلاق زدنش طوری بود که صدای ضرباتی که به من می خورد از استخوان های پایم می شنیدم. شلاقش کابل بسیار قطوری بود که مثل همه کابل های برق درونش فلز قرار دارد. ضرباتی که حسینی با آن کابل به پایم می زد، سنگین و صدادار بود. حسینی ضربات کابل را از پای راست آغاز کرد. بسیار حساب شده و دقیق می زد. یعنی از پاشنه پا آغاز به زدن می کرد و ضربه بعدی را چند میلی متری بالاتر می زد و همچنین به سمت پنجه های پا می رفت و باردیگر به پایین پا برمی گشت. در این کار حوصله به خرج می داد، یعنی وقتی ضربه کابل را به پا می زد صبر می کرد تا من فریادی که می کشم تمام شود و بعد ضربه دیگری می زد. تندتند و متوالی ضربه نمی زد که بی هوش شوم و از حال بروم. شگردش این بود که زندانی را با این عذاب به حرف بیاورد و بازجوها بتوانند به نتیجه کامل تر و زودتری برسند. او با این کار تلاش می کرد تا زندانی با تمام وجود درد را احساس کند.
بعد از آن کلاهی فلزی و بزرگ را طوری روی سرم قرار داد که تمام سر و گردنم درون آن قرار گرفت. کلاه را اینگونه طراحی نموده بودند که زندانی هرچه فریاد می کشید صدایش در گوش خودش می پیچید. فریادها هرچه بلندتر، عذاب آورتر و گوش خراش تر او کابل را چنان با قدرت بر پای من فرود می آورد که صدای تق تق برخورد کابل بر استخوان پایم را با همه جانم حس می کردم. درد این ضربات زمانی بیشتر می شد که مفتول های فلزی درون کابل از نوکش بیرون زده، کابل دور پا می پیچید و آن مفتول های فلزی پاهایم را خون آلود می کرد. حسینی از پای راستم که فارغ شد، به سراغ پای چپم رفت، اما این دفعه نمی دانم که چه طور می زد! خودش می زد؟! دو نفری می زدند؟! یا دستگاهی بود که این وظیفه را به عهده داشت؟! هر چه بود، نمی دانم، اما این را می دانم که به جای یک ضربه، سه ضربه متوالی می زد، چون من سه صدای گومب، گومب، گومب حس می کردم. می گویند پای چپ حساس تر است! هر چند بار که کابل می زد و من فریاد می کشیدم جلو می آمد و محکم با مشت به چانه ام می زد و می اظهار داشت: «حرف هایت را می زنی؟» و من همان پاسخ همیشگی را دادم: «چیزی ندارم که بگویم.» و او باردیگر می زد.
مقداری که می زد، باردیگر برق را به بدنم وصل می کرد. تمام بدنم به ارتعاش درآمده به شدت می لرزید. سه بار برق را به جریان انداخت و هر دفعه مدتش را طولانی تر می کرد. من چون نمی دیدم که او چه کار می کند یا قصد انجام چه کاری را دارد، آمادگی نداشتم و فقط فریاد می زدم. پس از اتصال جریان برق، باردیگر رفت سراغ شلاق و باردیگر آغاز به زدن کرد و این دور ادامه داشت و یکی دو بار تکرار شد. آخرین بار از من پرسید: «حرف هایت را می زنی؟» گفتم: «آره حرف هایم را زده ام، اما باز هم می زنم!» در حقیقت در آن شرایط حرفی به او زدم که از زیر شکنجه بیرون بیایم. احتمال می دهم بازپرس به حسینی می گفته که چند ضربه شلاق و به چه کیفیتی به زندانی بزند، چون حسینی در جایگاه تشخیص و دستور قرار نداش. او فقط شکنجه می کرد و برای این کار آموزش دیده بود. ما آن زمان ها شنیده بودیم که شکنجه گرها و بازجوهای ساواک در برخی از کشورها همچون اسرائیل آموزش دیده و تعلیم یافته اند.
دعای شریعتی برای آزادی حجت الاسلام خامنه ای
اوایل مهر ۱۳۵۳ مصادف با آغاز ماه رمضان بود و من ششمین ماه زندانی شدنم را در کمیته مشترک پشت سر می گذاشتم. حدود سه چهار ماه از آن بازجویی های سخت گذشته بود که مرا برای بازجویی چندباره فراخواندند. با قرائنی که سراغ داشتم، گمان می کردم می خواهند بگویند: «آزادی، برو.» چون مرسوم بود که هر کسی را که می خواستند آزاد کنند یک مرتبه دیگر بازجویی می کردند؛ شاید این میان آنچه پیش تر گفته با نوشته بود، کم و زیاد می شد و بازجوها را به سرنخ جدیدی می رساند. اگر چنین می شد؛ روز از نو روزی از نو، اما اگر غیر از این بود، زندانی را آزاد می کردند. علاوه براین معمول بود که زندانیان کمیته مشترک را زیاد نگه نمی داشتند؛ همین که بازجویی می شدند، زندانی را آزاد یا راهی زندان قصر یا جای دیگر می کردند، اما زمان همه این اتفاقات برای من طولانی و بلکه غیر معمول شده بود، بدین جهت یقین کردم که این دفعه آزاد خواهم شد.
مقداری که می زد، باردیگر برق را به بدنم وصل می کرد. تمام بدنم به ارتعاش درآمده به شدت می لرزید. سه بار برق را به جریان انداخت و هر دفعه مدتش را طولانی تر می کرد. من چون نمی دیدم که او چه کار می کند یا قصد انجام چه کاری را دارد، آمادگی نداشتم و فقط فریاد می زدم. پس از اتصال جریان برق، باردیگر رفت سراغ شلاق جلسه اول بازجویی متوجه شدم که دیگر آن سیاوشی که قبلاً از من بازجویی می کرد، نیست. بازجوی جدید من جوان قدبلندی بود که زیر نظر تهرانی، شکنجه گر معروف که پس از انقلاب اعدام شد، کار می کرد. یک بازجوی دیگر هم آنجا بود، که او را شاهین خطاب می کردند. هیکل وزنه بردارها را داشت و زبانی خشن و فحاش. در همان ابتدای کار خیلی فحش داد؛ هم به من و هم به کل آخوندها. می اظهار داشت: «آخوندها ترسو و بزدل اند. روی منبر هر چه دلشان می خواهد می گویند، اما اینجا که می آیند، می گویند من حرفی نزدم.»
پشت سرش هم آن دیگری آغاز به تهدید کرد و اظهار داشت: «من ضد آخوند هستم و به خونشان تشنه ام، خونشان را می گیرم، درون شیشه می ریزم و با مشروب می خورم. حواست باشد که من چه کسی هستم.»
جلسه اول بازجویی با فحش و تهدید آغاز شد و با سؤال و جواب های شفاهی به اتمام رسید. فرداشب باردیگر به سراغم آمدند. ابتدا فحش و تهدید و تحقیر و پس از کلی حرف و سخن یکی شان ورقه ای جلویم گذاشت و گفت «بنویس!» من هم هر چه قبلاً نوشته بودم، خلاصه کردم و نوشتم. حدود دو صفحه و نیم نوشتم و تحویلش دادم. موقعی که بازپرس به من ورقه می داد، اظهار داشت: «بنویس! بنویس که بروی!» من فکر کردم منظورش این است که بنویسم آزاد می شوم. من هم به همین امید نوشتم. او هم زیر چشمی به من نگاه می کرد. احساس کردم رفتارش سختگیرانه نیست، نوشته ام را گرفت و مرا به سلولم فرستاد. وقتی به سلول برگشتم، دکتر شریعتی جلوی در سلولش یعنی همان سلول شماره ۶ ایستاده بود. با اشاره سر و دست پرسید: «قضیه چه بود؟» گفتم: «دوباره بازجویی شدم، اما گفته اند آزاد خواهم شد.» این را که گفتم دکتر دستانش را بلند کرد و سرش را به طرف آسمان چرخاند، به این معنا که ان شاءالله آزاد می شوی! و برایم دعا کرد. آن لحظه دلم برایش سوخت که من آزاد خواهم شد و وی در بند خواهد ماند. دو روز گذشت و باردیگر مرا برای بازجویی سوم احضار کردند. پیش خودم گفتم: «این آخرین بازجویی است و دیگر تمام می شود.» با این انتظار به اتاق بازپرس رفتم، اما دیدم نه! از این خبرها نیست بمحض ورود به اتاق، بازپرس رو به من اظهار داشت: «تو که حرف هایت را نزدی و چیزی ننوشتی.»

1400/11/02
15:53:04
0.0 / 5
376
تگهای خبر: آموزش , دانشگاه , سفر , شركت
این مطلب را می پسندید؟
(0)
(0)

تازه ترین مطالب مرتبط
نظرات بینندگان در مورد این مطلب
لطفا شما هم نظر دهید
= ۲ بعلاوه ۱
جاویدانی