از انقلاب فرهنگی تا گزینش های ایدئولوژیک دانشگاه های ایران چرا از جهان علم عقب افتادند؟
جاویدانی: سعید معدنی، جامعه شناس، با اشاره به افت جایگاه دانشگاه های ایران، ریشه این وضعیت را در گزینش های ایدئولوژیک، محدود شدن ارتباطات علمی، مهاجرت نخبگان و تضعیف آزادی و خلاقیت دانشگاهی می داند و باور دارد دانشگاه در ایران «رها شده است».
مظاهر گودرزی: کاهش رتبه دانشگاه های ایران در برخی سنجش های نظام های بین المللی و حذف دانشگاه های کشور از برخی رتبه بندی های جهانی، بار دیگر این پرسش را مطرح کرده که چرا دانشگاه های کشور در سالیان اخیر از جایگاه خود در زمینه علم فاصله گرفته اند؟ سعید معدنی، استاد دانشگاه و جامعه شناس، باور دارد مساله را نمی توان صرفا به رتبه بندی ها محدود کرد و باید ریشه های آنرا در تحولات چند دهه گذشته دانشگاه جست وجو کرد.
معدنی با اشاره به اخراج استادان، گسترش گزینش های ایدئولوژیک و محدود شدن ارتباط دانشگاه های ایران با جهان علم می گوید: «ما از جهان علم عقب افتاده ایم» و «تفکر در یک فضای آزاد رشد می کند.» او همین طور باور دارد دانشگاه ایران با خروج مستمر نیروهای متخصص و محدود شدن ارتباطات علمی، «توان خلاقیت» خویش را از دست داده است.
این جامعه شناس در رابطه با وضعیت امروز دانشگاه می گوید: «دانشگاه در ایران رها شده است» و تاکید دارد که بخصوص در حوزه علوم انسانی، وضعیت نگران کننده تر است. وی در این گفت و گو از علل افول دانشگاه، مهاجرت نخبگان، ضعف ارتباطات علمی و راه های احتمالی بازگشت دانشگاه ایرانی به مسیر توسعه سخن گفته است.
متن کامل گفت و گو با سعید معدنی در ادامه آمده است.
سعید معدنی، جامعه شناس و استاد دانشگاه
*در روزهای گذشته اخباری مانند کاهش رتبه علمی دانشگاه های ایران یا حذف دانشگاه های کشورمان از برخی نظام های رتبه بندی جهانی شنیده شد، چرا وضعیت دانشگاه های ایران این طور شده است؟
مسئله کمی بنیادی تر است، دانشگاه در این چهل و چند سال شوک های عظیم و عجیبی را تجربه کرده بخصوص در حوزه علوم انسانی. پس از انقلاب اولین اتفاق انقلاب فرهنگی بود، بزرگان رشته های علوم انسانی را به جرم مارکسیست بودن یا به علت وابستگی به نظام پهلوی، بهر دلیلی از دانشگاه ها کنار گذاشتند. بعنوان مثال، در رشته جامعه شناسی، دکتر اشرف و اشخاصی مانند ایشان که آن زمان در دانشگاه تهران جامعه شناسی تدریس می کردند و به نظریه هایی هم رسیده بودند، اخراج یا بازنشسته شدند و از کشور خارج شدند. نکته دوم اینست که در ادامه، گزینش وارد دانشگاه شد و گزینش هم بخصوص در رابطه با استادان، چندان بر علم تکیه نمی کرد و بیشتر ایدئولوژیک بود، روندی که تا امروز ادامه پیدا کرد. از طرفی ما با دانشگاه های خارج اصلاً ارتباط نداریم به این علت ما از جهان علم عقب افتاده ایم.
در این میان مسایل دیگری هم داریم، مثلا مگر می شود کشوری اینترنتش قطع شود؟ این در جهان مدرن پدیده عجیبی است. حتی جایی خواندم که مثلا ژاپن از نظر سرعت اینترنت سومین کشور دنیاست، اما می گوید ما باید اول بشویم. یعنی آنها تلاش می کنند از این موفقیت بشری در جهت توسعه علم بهره گیرند ولی متاسفانه ما نه، ما به سادگی برای چند ماه اینترنت را قطع می نماییم، حالا استاد به یک مجله یا نشریه ایمیل زده و پاسخی دریافت نمی کند، برای دست اندرکاران اصلاً این مورد مهم نیست.
همه اینها دست به دست هم داده که ما یک دانشگاه نداشته باشیم که بتواند رشد کند. تفکر در یک فضای آزاد رشد می کند، وقتی شما گزینش، حراست و کنترل دارید طبیعتاً نمی توان انتظار داشت دانشگاه به جایی برسد. صرف وجود ساختمان و این که یک نفر را بفرستید سر کلاس و دانشجو هم بیاید بنشیند که نمی شود دانشگاه، دانشگاه خصوصیت خاص خودش را دارد. دانشگاه را به طور معمول نوابغ و آدم های پر استعداد و قوی می سازند، درحالی که ما نه فقط هوش های عالی و استعدادهای عالی را از کشور خارج می نماییم، بلکه آدم های متوسط هم از کشور خارج می شوند.
* شما گفتید ارتباط با دانشگاه ها مهم می باشد، اگر ارتباط دانشگاه های ایران با دانشگاه های خارجی شکل می گرفت، چه تفاوتی در فضای علمی ایجاد می شد؟
من به دانشجویانم می گویم فرض کنید ما با سایر دانشگاه ها در خارج از کشور ارتباط داشتیم و بطورمثال برخی استادان از آن دانشگاه می آمدند در ایران تدریس می کردند آنگاه بود که شما تفاوت را می دیدید، آن وقت بود که استاد ایرانی مجبور می شد خودش را به سطح او برساند، شما هم مجبور بودید زبان انگلیسی یاد بگیرید و جهان امروز را درک کنید. اصلاً مگر می شود دانشجوی دکترا زبان انگلیسی بلد نباشد؟ متاسفانه اینجا خیلی عادی شده است. ما الان دیگر آزمون زبان هم در دانشگاه نداریم، یک چیزی الکی گذاشته اند که طرف به اصطلاح پاس کند، نتیجه چنین آموزشی کارشناس و دانش آموخته ضعیف می شود، اتفاقاً یک مرتبه در تلویزیون دیدم که دو سه نفر از جامعه شناسان معمولی را آورده بودند و نشانده بودند و می گفتند چرا ما نمی توانیم نظریه تولید نماییم. من با خودم گفتم مگر می شود؟ مگر نظریه تولید کردن شوخی است؟ حتی با دوستانی که آنجا نشسته بودیم، گفتم ببینید اینها چگونه فکر می کنند.
فکر می کنند نظریه درست کردن مثل اینست که مثلا قاشق درست کنیم! نظریه یک سیر تاریخی می خواهد، یک پشتوانه فلسفی می خواهد. حتی به دوستان گفتم ترکیه هم نظریه پرداز بزرگی در جامعه شناسی ندارد، ژاپن هم ندارد. آنها با همه آن فضاهایی که آماده کرده اند و باکیفیت دانشگاه هایشان، باز هم دراین خصوص مشکل دارند. حالا اینجا چهار نفر هستند که اصلاً باور کنید چهار مقاله انگلیسی هم نخوانده اند و بعد می گویند نظریه پرداز در جامعه شناسی نداریم. این مثل پرنده ای است که بالش کنده شده و بعد می گویند باید پرواز کنید.
توان خلاقیت دانشگاه تهی شده است، اصلاً نمی تواند با کشورهای به اصطلاح نوظهور حوزه خلیج فارس رقابت کند؛ بهیچ وجه. چون آنها با دانشگاه های جهان ارتباط دارند، بهترین دانشگاه های جهان رفته اند و رفت وآمد می کنند.
*با توجه به این وضعیت، رتبه و جایگاه دانشگاه های ایران در جهان تا چه اندازه برای استادان، دانشجویان و خود نهاد دانشگاه اهمیت دارد؟
خیلی وقت است که این مساله مورد توجه نیست و این مورد کاملا مشخص است. وقتی شما دانشجویانی را می بینید که برای مقطع دکترا می آیند و ۵۰ درصدشان شایسته این دوره نیستند مشخص است سرنوشت دانشگاه چه می شود، چه انتظاری می توان داشت؟ باور کنید برخی از این افراد سواد لیسانس هم ندارند. طرف مثلا لیسانس الهیات خوانده، فوق لیسانس تربیتی خوانده و آمده دکرتی جامعه شناسی بخواند، به او می گویی آقای عزیز، اینجا تو چه کار می کنی؟ ولی او آمده و نشسته و پول هم که می دهند، این برای دانشگاه ها دیگر یک چیز بدیهی شده است. اصلاً جای درنگ نیست. چیز مشخصی است که امیدی به پیشرفت دانشگاه وجود ندارد.
* آیا اساساً دغدغه ای برای ساختن نسل آینده و حفظ سرمایه انسانی در دانشگاه وجود دارد؟
نه، اصلاً این طور نیست. ببینید، ساختن یک نسل و داشتن این دغدغه هم دیگر مطرح نیست. گذشته از این، بحث توان و دلسوزی هم وجود دارد. یک زمانی مثلا در رابطه با فرار مغزها خیلی کار می کردیم، مقاله می نوشتیم و در رابطه با آن صحبت می کردیم، اما الان دیگر خیلی عادی شده است. دیگر کسی اصلاً به این مورد فکر نمی نماید. همه دبیرستان هایی که درس خوان هستند، فقط برای رفتن به خارج درس می خوانند. من ندیده ام که شما بخواهید از یک بچه در یک دبیرستان انگیزه ایجاد کنید که درس بخواند. فقط خارج رفتن است؛ هیچ چیز دیگری وجود ندارد.
*آیا برای خروج از این وضعیت راهی وجود دارد؟
اگر یک راه وجود داشته باشد، آن اینست که حکومت به یک عقلانیت برسد، به یک ثبات و به یک درنگ برسد و از آنهایی که به خارج رفته اند بخواهد که بشکل ترمی یا سالی بیایند و داشته هایشان را در این جامعه به نسل جوان یاد بدهند. این افراد می توانند آخرین تکنیکها و آخرین یافته ها را در حوزه هایی مثل پزشکی، صنعت، محیط زیست، علوم انسانی و حوزه های فنی و غیره به جوان های مملکت یاد بدهند.
*با این شرایط، آیا می توان گفت دانشگاه در ایران به حاشیه رفته و رها شده است؟
بله، رها شده است. البته من دارم می گویم احتمال دارد بعضی ها در حوزه مهندسی واقعا دارند کار می کنند و امیدواری وجود داشته باشد، ولی حوزه علوم انسانی تقریبا تعطیل می باشد و چیزی وجود ندارد.
*یکی از علل بی اعتبار شدن علوم اجتماعی در افکار عمومی نمی تواند فاصله گرفتن برخی ایده های جامعه شناسان ما از حقیقت جامعه باشد؟
ببنید، آنهایی که به تلویزیون می آیند، یا باسوادند یا کم سوادند. اگر کم سواد باشند که تکلیف روشن است؛ می آیند و ما هم زیاد انتظار نداریم که جامعه را تغییر بدهند. اما آنهائی که باسواد هستند، یک نوع خودسانسوری دارند، چون اصلاً اجازه ندارند که هر چیزی را بگویند. وقتی به تلویزیون می آیند، کنترل شده هستند. این مساله ایدئولوژیک است و نمی توانند بیش از اندازه مانور بدهند. مثلا آقای محمد فاضلی، آدم روشنی و صاحب اندیشه ای است، ولی او را به صورت مداوم به تلویزیون نمی آورند. شاید یک مرتبه بیاید و صحبتی بکند و باردیگر تا سال بعد بیاید.
*چرا دانشگاه در ایران نتوانسته روی پای خودش بایستد؟
بله، دانشگاه همیشه در معرض تهاجم بوده و نتوانسته روی پای خودش بایستد. اخراج های اول انقلاب سبب شد دانشگاه سال ها نتواند کمر راست کند. در ادامه، گزینش ها ایدئولوژیک بوده و علمی نبوده و مشکلات زیادی به وجود آورده که قبل تر گفتم، حتی آنهایی هم که گزینش شدند و به دانشگاه رفتند، اگر مثلا اندیشه ای داشتند که گروهی نمی توانست تحمل کند، آنها را هم کنار گذاشتند.
طنز روزگار اینست که زمانی دکتر سروش عضو شورایعالی انقلاب فرهنگی بود، شورایی برخی استادان را اخراج کرد، ولی خود دکتر سروش هم پس از ۲۰ سال اخراج شد. این قصه نشان داده است که این حصار و دایره، دائم تنگ تر می شود. یک زمانی این افراد برای سیستم کار می کردند، اما سیستم آن قدر تنگ شده که نمی تواند آنها را هم تحمل کند. به همین خاطر خیلی ها تحمل نمی شوند و از این دایره بیرون می افتند، آدم هایی می آیند که سکوت می کنند تا زندگی کنند، اشخاصی که ایده هایی دارند، اندیشه هایی دارند، اما زیاد بروز نمی دهند و در نهایت عمرشان را می گذرانند و می روند. در مقابل کسانی هستند که سواد ندارند و همان جا نشسته اند، حقوق های کلان می گیرند، رییس دانشکده یا رییس دانشگاه می شوند و جلو می روند. این وضعیت به همین شکل ادامه پیدا کرده و دانشگاه از تمام طرف ضربه خورده است.
فکر می کنند نظریه درست کردن مثل این است که مثلاً قاشق درست کنیم! به همین خاطر خیلی ها تحمل نمی شوند و از این دایره بیرون می افتند، آدم هایی می آیند که سکوت می کنند تا زندگی کنند، افرادی که ایده هایی دارند، اندیشه هایی دارند، اما زیاد بروز نمی دهند و در نهایت عمرشان را می گذرانند و می روند. در مقابل کسانی هستند که سواد ندارند و همان جا نشسته اند، حقوق های کلان می گیرند، رئیس دانشکده یا رئیس دانشگاه می شوند و جلو می روند.
این مطلب را می پسندید؟
(0)
(0)
تازه ترین مطالب مرتبط
نظرات بینندگان در مورد این مطلب