حاشیه نگاری مهر از حماسه وداع ؛

روایت هایی از آخرین مأموریت حاج قاسم

روایت هایی از آخرین مأموریت حاج قاسم

به گزارش جاویدانی امروز در حالی تهرانی ها پیكر سردار شهید حاج قاسم سلیمانی و همرزمانش را در آغوش كشیدند و بدرقه كردند كه گویی قلب تمام ایران در پایتخت می تپید؛ یك كشور امروز جان باردیگر گرفت.



خبرگزاری مهر: «چشم بر هم زدن» به ظاهر كوتاه است؛ استعاره از لحظه ای به شدت كوتاه. اما لحظه گاهی چنان طولانی می شود كه گویی نمی گذرد اصلاً. حتی می تواند رنگ رؤیا و یا كابوس به خود بگیرد. مثل لحظه كوتاه یك نگاه، لحظه ناگهانی یك حادثه و یا لحظه غیرمنتظره یك انفجار و...
لحظه ها گاه چنان كش می آیند كه تبدیل به زندگی می شوند؛ جان می ستانند و جان می بخشند.
تهران، امروز سرشار از لحظه های ناب بود؛ لحظه هایی كه گواه توفیق «فرمانده» در آخرین «مأموریت» بودند.
برداشت اول؛ الهی لا تكلنی...
شال سبزش بیشتر حكم نشان سیادت می توانست داشته باشد تا محافظی در مقابل سرمای استخوان سوز قبل از طلوع آفتاب. انگشتان دست لرزانش قرص، دور عصای چوبی گره شده بود و در لابه لای جمعیت، سر به زیر پیش می رفت؛ بی همراه. اما تنها نبود. یكی بود از هزاران چشم نیمه بیداری كه در استقبال از روشنایی دوشنبه ۱۶ دی ماه، شب را پشت سر گذاشته و از خورشید هم سبقت گرفتند.
از همان حال و هوای صبحگاهی ایستگاه های مترو در حوالی ساعت ۶ بامداد هم قابل پیشبینی بود كه امروز، قرار نیست پایتخت «تعطیل» باشد. اتفاقی در جریان بود. جمعیت مسافران قطار شهری پایتخت امروز ساعتی پیشتر از شلوغی هر روز، خویش را به ایستگاه ها رسانده بودند با یك تفاوت مشهود؛ خبری از كوله های دانش آموزی و ظرف های غذای كارمندی نبود. مسافران سبك تر از هر روز بودند، مقصدشان هم «كلاس» و «اداره» نبود؛ به نیت یك بدرقه از خانه بیرون آمده بودند و شوق این بدرقه در نگاه تك تك شان مشهود بود؛ از كودكان خندان بادكنك به دست تا پیرترهای سپیدمو.

پیرمرد عصا به دست، شال سبز را تا روی بینی بالا كشیده بود، چنان آهسته در میانه خط ویژه «انقلاب» قدم برمی داشت كه ته دلت می توانستی نگران رسیدنش به مراسم بشوی؛ او اما نگرانی نداشت؛ گویی در همان قدم اول «رسیده» بود.
برداشت دوم؛ خداوندا مرا بپذیر
انگار نیت یك «نذر» در بین بود؛ خط پنج مترو تا میدان انقلاب و دانشگاه تهران یعنی نقطه آغاز آئین بدرقه سردار می رفت و می شد بی خستگی و پیاده روی تا مبدأ خویش را برسانی اما از همان ساعت ابتدای صبح، مسافران قرار می گذاشتند برای «چند ایستگاه مانده به انقلاب» تا مگر سهمی هم در «راه پیمایی وداع» داشته باشند.
خیابان انقلاب از ۵ بامداد شاهد گروه های پراكنده ای بود كه به سمت میدان انقلاب حركت می كردند. تراكم این گروه ها اما سیر صعودی قابل توجهی داشت و هنوز گرمای آفتاب صبحگاهی روی سطح خیابان به صورت كامل پهن نشده بود كه عرض خیابان در حد فاصل میدان فردوسی تا دانشگاه تهران، مملو از جمعیت شد.
«خانواده» هسته اصلی بخش قابل توجهی از گروه های حاضر در خیابان بود. از خانواده های سه نفره جوانی كه ناگزیر عضو كوچك تر را در لابه لای گرمای كالاسكه از دست سرما پناه داده بودند گرفته تا بزرگ خاندان هایی كه نوه كوچك تر را بر دوش گذاشته و بی خیال سرمای صبحگاهی به خیابان زده بودند.

همه به احترام بدرقه «فرمانده» آمده بودند؛ فرمانده ای كه حتی نسبت به غریب ترین و متفاوت ترین آدم های جامعه با خود، حس «پدری» داشت و همه را «فرزند» خود می دانست؛ فرزندانی كه معرفت به خرج دادند، خویش را به آئین بدرقه «سردار» رساندند. جای تعجب هم نداشت كه برخی به احترام «سلیقه پدر» كمی از «سلیقه خود» كوتاه آمده بودند تا در آئین خداحافظی كمی بیشتر شبیه او باشند...
برداشت سوم؛ خداوندا عاشق دیدارتم
«علی توی ماشین دستمال پارچه ای داری؟» پسرك دست های یخ زده اش را به هم می مالید تا شاید جان باردیگر بگیرد و كفش های بیشتری را واكس بزند؛ علی روحانی جوان همراهش بود. ایده شان هم به نظر سوغاتی بود از تجربه حضور در پیاده روی های سالیانه اربعین. برای «واكس صلواتی» در گوشه ای از خیابان انقلاب بساط كرده بودند. نذر كرده بودند خاك از كفش پای بدرقه كنندگان سردار بروبند...
ایستگاه صلواتی یكی از عناصر مشترك در گردهمایی هایی از این جنس است. ایستگاه های با نذری های مختلف؛ از نان وپنیر و عدسی صبحگاهی گرفته تا شیر داغ و چای كه گرمایی به جان زائرین پیاده «حماسه وداع» ببخشد. جالب اینكه رقابت نهادها و ارگان ها در زرق و برق بیشتر ایستگاه های به ظاهر صلواتی، هنوز هم نمی تواند زیر سایه نیت و سادگی پیرزنی كه توانش خرید بسته ای شیر پاكتی كوچك برای توزیع در بین جماعت است، خودنمایی كند!
پسرك بی خیال دستمال پارچه ای شد و سیاهی دستانش را به جان سفیدی لباسش انداخت تا مگر انگشتانش از گرمای تنش جان بگیرند؛ لبخندش اما محو نشد. این سیاهی دیگر برایش حكم كثیفی نداشت...
برداشت چهارم؛ دیداری كه موسی را ناتوان از ایستادن و نفس كشیدن نمود
«اللهم أدخلهم برحمتك برضوانك، فإنك توفیتهم متلطخین بدمائهم فی سبیل رضاك مستشهدین بین أیدیهم، مخلصین فی ذلك لوجهك الكریم؛ پروردگارا به رحمتت ایشان رابه بهشت داخل كن، تو جان آنها را در حالیكه در راه رضای تو غوطه ور در خونشان شده و به شهادت رسیده و با اخلاص رو به سمت تو بودند، گرفتی»؛ دیدار و آئین بدرقه به «لحظه» اوج رسید؛ یاد «شهید غوطه ور در خون» و لرزش هایی كه گویی به شانه های كوه افتاده بود...

رهبر پیشتر از همه به نماز بر پیكر سردارش ایستاده و قرار بر آخرین دیدار بود. امام پیشتر وعده «انتقام سخت» داده بود و مأموم ها جز همین انتقام گویی سودایی در سر نداشتند. درد این فراغ را مرهمی اساسی نیاز است.
تمام خیابان های منتهی به دانشگاه تهران مملو از جماعتی ایستاده رو به قبله بود تا همه یك صدا گواهی دهند؛ «اللهم إنا لانعلم منه إلا خیراً…» صدای سردار گویی هنوز در گوش جماعت بود كه یك مرتبه در دیدار دوستانه ای با هم رزمانش گفته بود از شما هیچ نمی خواهم جز پاسخ شرعی به همین یك سوال: «من در ذهن شما آدم خوبی هستم..؟»
برداشت پنجم؛ خداوندا مرا پاكیزه بپذیر
پایان نماز، آغاز قیام بود. سیل جمعیت در راه «انقلاب» به جوشش درآمد تا پیكر سردار و همرزمانش تا «آزادی» بدرقه شود. خروج ماشین حامل پیكرها اما با ریسك همراه می باشد. دل بستگان سردار با چنان تراكمی خیابان های اطراف دانشگاه را به محاصره درآورده اند كه سرعت حركت كاروان به حداقل رسیده است.
طبق ساعت اعلام شده قرار بر این بود كه آئین تشییع در پایتخت تا حوالی اذان ظهر به پایان برسد و شهدا به سمت بارگاه حضرت معصومه (س) در قم راهی شوند اما تجربه مشهد، در تهران هم تكرار شد. مگر می توان برای «دیدار» زمان معین كرد؟
كاروان حامل پیكر شهدا، گرد یك خوردرو یخچال سفیدرنگ شكل گرفته است؛ خودرویی كه ۶ تابوت مطهر بدون هیچ آذینی بر آن جای گرفته بودند؛ شاید به احترام وصیت سردار كه برای سنگ قبر، سنگی به آسانی دوستان شهیدش خواسته بود و حالا تابوت و آئین بدرقه اش هم تشریفاتی بیشتر از یك «سرباز» نداشت. سردار خود می خواست اینچنین پاكیزه و بی غل و غش راهی دیدار معبود شود.
برداشت ششم؛ الحمدلله رب العالمین
«این پیروزی بسیار بزرگ و سرنوشت ساز را به حضرت عالی و ملت بزرگوار ایران اسلامی و ملت های مظلوم عراق و سوریه و دیگر مسلمانان جهان تبریك و تهنیت عرض می نمایم و پیشانی شكر را در مقابل پیشگاه خداوند قادر متعال به شكرانه این پیروزی بزرگ بر زمین می سایم.» یادش بخیر. چقدر حماسی و دل نشین بود این آخرین فرازهای مربوط به گزارش «پایان داعش» كه سردار بعد از آخر مأموریت برای رهبرش نوشت.
حالا مأموریت پایانی سردار هم به سرانجام رسیده است؛ او كه بودنش بهانه غرور یك ملت بود، رفتنش هم تبدیل به حلقه وصل شد تا در اوج «درد» مردم «هم درد» شوند و یك دل به احترام قهرمانشان به خیابان بیایند؛ امروز تهران بیشتر از همیشه پایتخت ایران بود. مركز اتصال قلب هزاران ایرانی كه در اقصی نقاط كشور می خواستند سهمی در بدرقه «سردار حاج قاسم سلیمانی» داشته باشند.

پنجشنبه شب، ۱۲ دی ماه، زمانی كه سردار ردای سفر از دمشق به بغداد به تن می كرد، كمی مكث كرد. تكه كاغذی برداشت و بر آن نوشت؛ ««الهی لا تكلنی.. خداوندا مرا بپذیر. خداوندا عاشق دیدارتم. همان دیداری كه موسی را ناتوان از ایستادن و نفس كشیدن نمود. خداوندا مرا پاكیزه بپذیر. الحمدلله رب العالمین..»
بریده كاغد در كنار آینه محل اقامت سردار جا خوش كرد و خودكار روی آن قرار گرفت تا آخرین دلنوشته و پیام «فرمانده» به دست ما هم برسد...
برخی لحظه ها واقعاً «یك چشم بر هم زدن» هستند، اما نباید از آنها غافل ماند؛ سردار رمز و راز حفاظت از لحظه هایش را خوب فراگرفته بود كه بر پیشانی آخرین پیامش ذكری را ثبت نمود تا مگر ما را هم در این راز شریك كند؛ بریده ای از دعایی كه نقل از پیامبر اسلام (ص) هر صبحش را با آن آغاز می كرد؛ «الهی لا تكلنی الی نفسی طرفه عین ابداً.... خدایا مرا یك چشم بهم زدن به خودم وا مگذار.»


منبع:

1398/10/16
22:37:59
5.0 / 5
3778
تگهای خبر: خرید , دانشگاه , زندگی , سفر
این مطلب را می پسندید؟
(1)
(0)

تازه ترین مطالب مرتبط
نظرات بینندگان در مورد این مطلب
لطفا شما هم نظر دهید
= ۹ بعلاوه ۱
جاویدانی